و مگر نه آنكه گردنها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند!؟
و مگر نه آنكه خانه تن ، راه فرسودگي مي پيمايدتا خانه روح آباد شود!؟
و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني كه كره زمين باشد براي ماندن در اين اسطبل خواب و خور آفريده اند!؟
و مگر از درون اين خاك اگر نردباني به آسمان نباشد ؛ جز كرمهايي فربه و تن پرور بر مي آيد!؟
پس اگر مقصد را نه اينجا ، در زير اين سقفهاي دلتنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هايي بن بست باز مي شوند ؛ نمي توان جست، بهتر آنكه پرنده روح دل در قفس نبندد!
پس اگر مقصد پرواز است ، قفس ويران بهتر!؛ پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد!
شايستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد!
شايستگان جاودانانند! حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور نور!كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است!
